دی 1391
عزیز مامان سلام،بالاخره رور موعود فردا میرسه .امشب آخرین شبی است که تو دل مامانی می خوابی .عزیزم فردا ساعت٩ صبح ان شا الله وقت عمله و من وبابای و مامان هما و با با فرنوش ساعت ٦ صبح میریم بیمارستان،امروز خیلی کار کردم.تمام خونه را تمیز کردم ،همه لباسهارو شستم و جابجا کردم،ساک شما و خودم را دوباره چک کردم،برای بابایی یه شام خوشمزه درست کردم.بابایی هم زود اومد خونه و برام یه دسته گل قشنگ و یکی کادوی خوب آورد برای تشکر باورکن بابایی خیلی خوب و مهربونی داری و تو این ٩ ماه خیلی مواظب من و شما بوده.آخرین شام دونفره را با هم خوردیم و آهنگ گوش دادیم.دیبا جون از فرداشما هم به خونه ما اضافه میشی و خونه امون را پر رونقتر میکنی.امیدوارم فردا زایمان خوبی داشته باشم و شما هم صحیح و سالم بپری تو بغلم.خیلی هول و ولا دارم توکل به خدا ان شاالله فردا همه چیز وب پیش بره،نمیدونی بابا وحیدت چقدر مشتاق دیدنته،مامان هما امروز خونه اش را تمییز کرد و عصری با نیر جون کاچی درست کردند .خلاصه همه منتظرتیم....


دی 1391
